سئو شده توسط تیم سئو سایت و هرگونه کپی برداری و استفاده ی بدون رضایت ما شرعا حرام می باشد
سئو شده توسط : تیم سئو کار سئو سایت

×× لينکدوني ××

یاران موزیکچت روم شیراز چتشیراز چتگپ شیرازاول چتکلش چتاول چتشیرازچتچت روم شیرازماه چتمهگل چتبلور چتشماچتمهر چتننه چت عسل فان چتایناز چتویناز چتگلشن چتسون چتاول چتپارسی چتکاکو چتاول چتماهور چتاواچتدخی چتمایا چتگروپ چتبرق چتریل چتمهسان چتنارنج چت محبوب چتپرمس چتدیتا چتمیو چتاچ پی طرحمیترا چتشیرازچتگلین چتجلوه چتآیکالس چتشارج چتلوکس چتدریاچتسیبک چتعاموچتیواشکی چتاوابلاگاوابلاگ چتقلم چتدیجی چت

اینازچت|چت روم آیناز چت|چت روم

ایناز چت|ویناز چت|گلشن چت|محبوب چت|سون چت | صفحه 30 از 79 | چت,چت روم فارسی,چتروم,شلوغ چت,چت روم شلوغ,چت فارسی,چت روم,ققنوس چت,چتروم شلوغ,چت,چت روم فارسی ,چت فارسی,چت روم ایرانی,چت شلوغ ,چت پرجمعیت,چت شلوغ

امام حسین (ع) : بخشنده ترین مردم کسی است که در هنگام قدرت می بخشد.
لطفا یک افزونه تاریخ نصب کنید.

دانلود رمان پنجمین فصل سال

دسته بندی : انشا تاریخ : سه شنبه 13 ژوئن 2017

نام رمان : پنجمین فصل سال
نویسنده : رهایش* کاربر انجمن نودهشتیا
تعداد صفحات : ۱۰۳۰

خلاصه داستان :

پندار نیک، گفتار نیک، کردار نیک! برای رسیدن به این نیکی ها خوب بودن خودت به تنهایی کافی نیست! خوب بودن دیگرانی که در کنارت هستن هم لازمه!
پندارِ به فراموشی نیک بودن رسیده، ناخواسته به سمت شروع فصل جدیدی از زندگی قدم بر می داره! دقیقاً ناخواسته! بی هیچ میلی! بی هیچ تلاشی! بی هیچ انگیزه ای! بی هیچ علاقه ای!

با تشکر از رهایش* عزیز بابت نوشتن این رمان زیبا .

قسمتی از متن رمان :

خسته و بی حوصله نشسته بودم پشت میز و داشتم شرح حال آخرین مریضی رو که ویزیت کرده بودم توی پرونده اش وارد می کردم که تقه ای به در خورد و صدای باز شدنش اومد. بدون اینکه سرمو بلند کنم گفتم: خانم میرفاضل من فردا تا ۷ عمل دارم. بیمارای فردا رو منتقل کن به روزای دیگه.
-ببخشید به من گفتن دستای شما تو عمل بواسیر شفاست درست گفتن؟!
سرمو با تأخیر و بهت زده آوردم بالا و زل زدم به کسی که دم در وایساده بود!
تعجب اون رو هم از دیدن چهره ی من می شد تو صورتش دید! اومد تو و در رو بست و تکیه داد بهش. به جرأت می تونم بگم نفس کشیدن هم یادم رفته بود! صدای ضربان قلبمو می تونستم بشنوم که از هیجان تند و تندتر می کوبید!
با دو قدم بلند به میزم نزدیک شد و دستشو آورد جلو و گفت: سلام!
بی توجه به دستی که دراز شده بود از جام بلند شدم. میزو دور زدم و روبروش وایسادم. یه خرده همو نگاه کردیم و بعد هر دو همزمان مردونه و محکم همو به آغوش کشیدیم! باورم نمی شد! خودش بود! چهار سال بود که ندیده بودمش! چهار سال بود که صمیمی ترین رفیقم رو ندیده بودم! چهار سال بود هیچ کسو ندیده بودم! چهار سال تموم گذشته امو پاک کرده بودم و حالا یکی از پررنگ ترین آدمای گذشته روبروم وایساده بود.
خودشو از بین دستام کشید بیرون و با لبخند گفت: له شدم پسر خوب! پرتقال که آب لمبو نمی کنی!

دانلود کتاب با فرمت PDF

دانلود رمان ویلای وحشت

دسته بندی : انشا تاریخ : سه شنبه 13 ژوئن 2017

نام رمان : ویلای وحشت
نویسنده : Andia77 کاربر انجمن نودهشتیا
تعداد صفحات : ۲۶۴

خلاصه داستان :

همه چی از همون روزی شروع شد که مارسا و دوستاش برای تعطیلات به سفر رفتند و وارد اون ویلا شدند… یک ویلای بزرگ که از همه ی گوشه کناراش بوی مرگ به مشام می رسید… مرگی دردناک که برای این سه دختر سرنوشت دیگری را رقم زد… سرنوشتی هولناک که نظیرش در هیچ کجای تاریخ دیده نشده…

با تشکر از Andia77 عزیز بابت نوشتن این رمان زیبا .

قسمتی از متن رمان :

– هورااااا بالاخره از شر امتحانا خلاص شدیم.
به ویدا که با خوشحالی بالا پایین می پرید نگاه کردم و خندیدم:« دختره گنده خجالت بکش با این سنت عین این دبیرستانی ها رفتار می کنی.»
– خب خوشحالم.
– منم خوشحالم اما مثل تو عین کانگورو بالا پایین نمی پرم.
– از بس که بی ذوقی.
دُرسا درحالی که کوله مشکی اش را روی شانه اش جا به جا می کرد با اعتراض گفت:« باز شماها شروع کردین بسه تو روخدا.»
ویدا دوباره جبغ کشید و گفت:« بیاین بریم پاتوق.»
سریع کولمو برداشتم و درحالی که از روی نیمکت بلند می شدم گفتم:« من عمرا با تو جایی بیام باز دوباره می خوای آبرومو ببری هنوز دفعه ی قبلی که رفته بودیم پاتوق یادمه داشتم از خجالت می مردم.»
ویدا بازومو گرفت و مانع رفتنم شد:« بشین بینیم بابا…تقصیر خود پسره بود می خواست سر به سرم نذاره.»
– اون بدبخت که چیزی نگفته بود.
– نگفته بود؟ درسا نگفته بود؟ پررو از کنارم رد شد و گفت من هوس شیر برنج کردم.
سعی کردم جلو خنده ام را بگیرم:« آخه رنگ پوستت خیلی سفیده اون طفلک هم یاد شیر برنج افتاد.»
ویدا با عصبانیت گفت:« هر چه قدر هم سفید باشه اون حق نداشت همچین چیزی بگه. به نظر من که حقش بود شیشه ی دوغ رو روش خالی کنم.»
درسا با خنده گفت:« خب حالا فراموشش کن بیاین بریم جشن بگیریم.»

دانلود کتاب با فرمت PDF

دانلود رمان بازتاب

دسته بندی : انشا تاریخ : سه شنبه 13 ژوئن 2017

نام رمان : بازتاب
نویسنده : لیلین کاربر انجمن نودهشتیا
تعداد صفحات : ۳۳۴

خلاصه داستان :

من در شهری زندگی می کنم که یکی از آلوده ترین رودخانه های جهان از اون میگذره و در نهایت تاسف شاهرگ حیاتی این شهره. رودخانه ای که طبیعت سبز اطرافش نمی تونه زلال نبودنش رو بپوشونه. من در کنار آدم هایی زندگی می کنم که درست مثل همون رودخونه زلال نیستن و شوخی قشنگیه اگه خودمو جزئی از اونها ندونم. چرا که ما بازتاب هم هستیم و شاهرگ حیاتی حفظ این رابطه ی انسانی. درد آوره اگه بخوایم خودمون رو به آدم های خوب و بد تفکیک کنیم. پس بیا و اسه یه بارم شده از نگاه من به زندگیم خیره شو …

قسمتی از متن رمان :

روبالشی ها رو در آوردم و لابلای ملحفه های گلوله شده ی توی سبد چپوندم. جلوی تخت خم شدم و پنجره ی کشویی اتاق رو کمی باز کردم تا هوای دم گرفته و خفه ی اونجا عوض شه. زیر چشمی نگاهی به بابابزرگ انداختم و بی اختیار لبخند محوی رو لبم نشست.
رادیوی کوچیکش رو گرفته بود نزدیک گوش های سنگینش و داشت ریز و بی صدا می خندید. این روزها همه ی دنیاش خلاصه شده بود تو اون رادیو و این اتاق دم گرفته و حضور گاه به گاه من که سالها بود همخونه ی این پیرمرد بودم.
خب اون اوایل اینجوری نبود. یعنی تا وقتی که اون دیابت لعنتی باعث قطع شدن پای چپش و رفتن سوی چشماش نشده بود همه چیز خیلی خوب پیش می رفت. من و اون تو این خونه خاطرات قشنگی داشتیم، روزای خوبی رو پشت سر گذاشته و از این با هم بودن راضی بودیم.
یادمه وقتی عمه شکوفه ازدواج کرد و جمع سه نفره مون شد دو نفر, حس کردم خیلی تنهام اما بابابزرگ نذاشت این حس بد زیاد دووم پیدا کنه. اون همیشه بهونه ای واسه خوشحال کردنم داشت.
نمی دونم چند تا بچه تو این دنیا همچین تجربه ای رو داشتن؛ اینکه تو خونه ی پدربزرگ و مادربزرگ و زیر چتر حمایت اونا زندگی کنن و بزرگ شن. اما من از این نوع زندگی نه تنها گله ای ندارم که برعکس خشنودم. بابابزرگ نمی گم جای نداشته هامو برام پر کرد ولی خیلی از داشته های امروزمو مدیون محبت اونم. چیزی که هیچ وقت تو خونه ی سودابه مادرم بهش نمی رسیدم.
مهم ترین داراییم همین آرامشه که عجیب تو این خونه ی قدیمی درست وسط شهر و لابلای کوچه های باریک و خیابون های شلوغ و پر رفت و آمدش حس می کنم.
نسیم خنکی صورتمو نوازش کرد و با تصور اینکه بعد اون بارون تند و سیل آسای بهاری این هوای مطبوع جون می ده واسه قدم زدن، از پنجره فاصله گرفتم و سبد ملحفه ها رو از روی تخت برداشتم.

دانلود کتاب با فرمت PDF

دانلود رمان آینه ای برابر آینه ات می گذارم

دسته بندی : انشا تاریخ : سه شنبه 13 ژوئن 2017

نام رمان : آینه ای برابر آینه ات می گذارم
نویسنده : naqme و Hanak کاربر انجمن نودهشتیا
تعداد صفحات : ۸۳۳

خلاصه داستان :

پسر جوونی به خاطر کار، از آمریکا به ایران میاد. در خلال ِ کار، تصمیم میگیره دنبال ِ بهونه ای بگرده که مادرش رو بعد از بیست و پنج سال به ایران بکشونه. بهونه ای که دنبالشه، هم مربوط میشه به گذشته ی مادرش و هم عاشق شدن ِ خودش…

با تشکر از naqme و Hanak عزیز بابت نوشتن این رمان زیبا .

قسمتی از متن رمان :

از پس ِ خاکستری ِ آسمان، خورشید در حال طلوع است.
به چراغهای روشن شهر چشم می دوزد.
نگاهش روی برج میلاد ثابت می شود.
آخرین بار این برج وسط تهران خودنمایی نمی کرد. آخرین بار خیلی چیزها مثل حالا نبود؛ بزرگراهها، تاکسی های خوشگل و یکدست ِ فرودگاه، اینهمه آسمان خراش و پل…
اتاق ِ مرتب ِ هتل باعث آرامشش می شود.
پرده را می کشد تا نور وارد نشود و بتواند راحت بخوابد. نیاز به چند ساعت خواب اساسی دارد ولی وسواس موروثی اجازه نمی دهد بی خیال ِ باز کردن ِ چمدانها شود.
لپ تاپ ِ روی لباسها یادش می آورد خبر رسیدنش را هنوز نداده است.
روشنش می کند. خدا را شکر اطلاعات و رمز وای فای هتل، در منوی کنار تلفن هست.
اسکایپ را باز می کند. می رود سر وقت ِ لباسهای مرتب چیده شده.
با دقت و تک تک، لباسها را در کمد آویزان می کند و کفشها را ردیف پایین می چیند.
صدای زنگ اسکایپ بلند می شود.
لم می دهد روی تخت و تماس را برقرار می کند.

دانلود کتاب با فرمت PDF

دانلود رمان کیستار

دسته بندی : انشا تاریخ : سه شنبه 13 ژوئن 2017

نام رمان : کیستار
نویسنده : رابین * کاربر انجمن نودهشتیا
تعداد صفحات : ۱۸۱

خلاصه داستان :

بهنام … یه پسر نوجوون و ساده است که تنها نگرانیش توی زندگیش این بود که چرا پدرش مدام بهش گیر میده؟ اتفاقایی براش میفته که باعث میشه زندگیش از این رو به اون رو بشه .
آشنایی با گروه نحس همه چیز رو بهم می ریزه … همه چیز رو …
حتی آرامش و بی خیالی بهنام و این خودش آغازگر اتفاق های ترسناکه …
آغازی به نام کیستار …
قسمتی از متن رمان :

سالن تو سکوت بدی فرو رفته بود و اجازه ی هیچ تقلبی رو نمی داد . مستاصل به فرشاد خیره شدم . سرش پایین بود و با سرعت ۲۴۰ روی برگه چیزی می نوشت .
زیر چشمی نگاهی به مراقب انداختم . حواسش به ما نبود . زیر لب گفتم : فری … فری ..
چرا نگاه نمی کرد ؟
کمی بلند تر گفتم : فرشاد
تکونی خورد و بهم خیره شد
زمزمه وار پرسید: کدوم سوال ؟
با صدای هیسس مراقب سریع سرمونو انداختیم پایین و به برگه هامون خیره شدیم
برای هزارمین بار خودمو لعنت کردم که چرا سریال کره ای رو به خوندن زمین ترجیح دادم .
صدای فرشاد تو گوشم پیچید : بهنام ؟
سریع بهش خیره شدم : بنال کدوم سوال ؟
– ۱۲ و ۵و ۷ و ۹
چند بار پلک زد . چشامو مظلوم کردم : میفتم . کمکم کن
مراقب داد زد : چه خبره اون ور ؟

دانلود کتاب با فرمت PDF

دانلود رمان آجر لق

دسته بندی : انشا تاریخ : سه شنبه 13 ژوئن 2017

نام رمان : آجر لق
نویسنده : هدی بهرامی نیا کاربر انجمن نودهشتیا
تعداد صفحات : ۲۱۱

خلاصه داستان :

مادربزرگم یک بار بهم گفت زن توی خونه ی زندگی مثل آجرهای دیوار میمونه . کدوم خونه رو دیدی که سقفش بدون دیوار بتونه سقف باشه و نریزه؟ این وظیفه ی زنه که درایت به خرج بده ، اگه بخواد مثل آجر کوره ندیده از خودش خامی نشون بده که زود اون خونه و زندگی از هم میپاشه . گوشت با منه آتیه؟ یا چشمت پی شیطنته؟ آجر دیوارای خونه اگه سست بود، اگه چفت و بستش خوب نبود، اگه لغزید هزاری هم که بخوای ترمیمش کنی اون خونه دیگه خونه نیست…

با تشکر از هدی بهرامی نیا عزیز بابت نوشتن این رمان زیبا .
قسمتی از متن رمان :

نیم رخ به آینه ایستادم.تونیک بنفش و مشکی تا روی ران هایم بلندی داشت. پهلوهایم پر تر شده بود. هم خودم تغییر سایزم را حس کرده بودم هم همسایه مامان اینا که در کوچه مرا دیده بود گوشزد کرده بود…که خوش آب و رنگ تر از قبل شده ام. به قول خودش یک پرده گوشت گرفتم و آبی زیر پوستم رفته. دست کشیدم روی جلوی شکمم…هنوز خیلی پیدا نبود…شاید اکثریت می گفتند اضافه وزن است ولی همان خانم همسایه از چشم هایم فهمیده بود. باز هم به قول خودش از برق چشمهایم…نیم چرخی زدم و از پهلوی دیگر به آینه نگاه کردم…از این طرف هم چیز زیادی پیدا نبود…مثل همان سمت…دست کشیدم روی گونه ها…چند لک قهوه ای رویشان افتاده بود…کتاب چه نوشته بود؟ ماسک بارداری؟ ممکن است نروند؟ به جهنم که نروند…سر و ته این لکه ها با کرم به هم می آمد ولی سر و ته موجودی که درون شکمم بود چه؟. موجودی که برای داشتنش ….
از آیینه چشم گرفتم. تن خسته ام را روی تخت رها کردم. باز دستم سر خورد روی شکمم. دلم می خواست بدانم این دست کشیدن ها به همان اندازه که مرا سرشار از مادری می کند او را هم سرشار می کند از فرزندی؟
دکتر چه کار می کرد؟ لبه دستش را روی شکمم می کشید و فشار می داد؟ به قول خودش به اولین سفتی که رسیدی همانجا رحم است. البته که چیزی حس نکرده بود…گفته بود سن بارداری ات هنوز کم است…کتاب هم نوشته بود. تا ۱۲ هفتگی فقط درون لگن.
من هنوز دوازده هفته هم نبودم. هیچی نبود. فقط یک حس عظیم و مفرط.. یک سرشاری بی حد و حصر…لبخند پهنی روی لب هایم نشست…دکتر گفته بود اگر بخواهی قلبش را نشانت می دهم…روی صفحه سیاه و برفکی دستگاهش . میان حجم سیاهی و خطوط خاکستری. فقط یک نقطه بود که بالا و پایین می رفت…و من تک و تنها غرق خوشی شدم.

 

دانلود رمان عمر هیچ درختی ابدی نیست

دسته بندی : انشا تاریخ : سه شنبه 13 ژوئن 2017

نام رمان : عمر هیچ درختی ابدی نیست

نویسنده : safa9433 کاربر انجمن نودهشتیا
تعداد صفحات : ۲۱۸

خلاصه داستان :

ترا به ترانه ها بخشیدم
به صدای موسیقی
به سکوت شکوفه ها
که به میوه بدل می شوند
و از دستم می چینند .
ترا به ترانه ها بخشیدم
با من نمان
عمر هیچ درختی ابدی نیست
باید به جدایی از زندگی عادت کرد .

با تشکر از safa9433 عزیز بابت نوشتن این رمان زیبا .

قسمتی از متن رمان :

مرد دست به سینه بازویش را به دیوار تکیه داده و به حرکات تُند انگشتان او خیره نگاه می کرد .
گفت : قهوه رو تازه دم کردم، چرا برای خودتون یکی نمی ریزید ؟
چاقو را روی میز گذاشت و در یخچال را باز کرد .
مرد تکیه اش را از دیوار گرفت، به آرامی نزدیک شد و گفت : لازانیا ! این خیلی عالی به نظر می رسه … من حافظه تصویری خوبی دارم ، مطمئنم شما رو قبلا ندیدم و نمی شناسمتون .
قوطی کنسرو ذرت را زیر آب گرفت و شانه بالا انداخت .
با دست اشاره کوتاهی به شومینه و عکس بزرگ مرد کرد و گفت : شما باید آقای عبادی باشید … دکتر طاها عبادی .
طاها خندید . جلو رفت . دَربازکُن را از داخل کشو بیرون کشید .
قوطی کنسرو را از دستش گرفت و گفت : چند سالی هست که فهمیدم کی هستم اما … موضوع من نیستم، درسته ؟!
چرخید و کنسرو باز شده را به دستش داد .
– مینو مرتب از شما تعریف می کنه … فکر می کنم اغراق می کرده .
طاها با صدا خندید .
– مینو ؟!!! کمی در اشتباه هستید … من خیلی بیشتر از چیزی هستم که دیگران از من می دونند، شما چی ؟ خاله مینو چیزی در مورد شما به من نگفته بود .
پوزخندی زد و گفت : انتظار چنین چیزی رو هم از ایشان نداشتم .
قاشق را داخل سینک ظرف شویی انداخت و در فر را باز کرد .
ادامه داد : ظاهراً عضو جدید خونواده شما هستم … آقـای دکتر .

دانلود کتاب با فرمت PDF

دانلود رمان یک روز با ما ، یک روز بر ما

دسته بندی : انشا تاریخ : سه شنبه 13 ژوئن 2017

نام رمان : یک روز با ما ، یک روز بر ما
نویسنده : samira-mis کاربر انجمن نودهشتیا
تعداد صفحات : ۲۲۰

خلاصه داستان :

رمان در مورد دختر و پسریه که سرنوشت کاری میکنه که جایگاه اجتماعیشون تغییر کنه و خیلی اتفاقی ، دوباره بعد از جدایی چند ساله سر راه هم قرار بگیرن!

با تشکر از samira-mis عزیز بابت نوشتن این رمان زیبا .

قسمتی از متن رمان :

جلوی در دبیرستان دخترونه دست به سینه به در مدرسه خیره شده بود و یه پاش و به بنز آخرین مدل زده بود….باید منتظر میموند تا عشقش بیرون بیاد….با این فکر به خودش پوزخند زد
*خوش خیال!
صدای جیغ اولین دختر به گوش رسید..پاش رو انداخت و صاف ایستاد..دخترها یکی یکی از در خارج شدن!!!اما اینها خیلی بچه سال بودن..دختری که اون منتظرش بود سال آخر دبیرستان بود…خیلی هم زیبا بود…تمام بدنش چشم شده بود .هر چند لازم به این کار نبود…قد بلندش از بقیه متمایزش میکرد هیچ….کسری چشم بسته هم اون رو از بین این جمعیت میشناخت!!!
-بسه دید زدن اینها در حد و اندازه تو نیستن!!!
کسری نگاهش رو به دختر مو مشکی با چشمهای قهوه ای که به تازگی دستی هم تو صورتش برده بود کرد…بی توجه به خنده ی تمسخر آمیز دوستاش تو دلش به این زیبایی احسنت گفت!
-در و باز کن دیگه..میخوای من و در و برای تو باز کنم تا خونه برسونمت؟
کسری بدون هیچ حرفی در عقب رو براش باز کرد.
-بشین تو ماشین هر وقت بخوام سوار میشم!!!
باز صدای قهقهه ی دخترهای هم سن و سال و هم فرهنگ بالا رفت..یکیشون که دلش رو گرفته بود و انگار نمایش کمدی نگاه میکرد.
*کسری خاک بر سرت…اینهمه تحقیر میشی باز هم میبینیش دلت میلرزه….
پشت فرمون نشست و در رو بست..صدای دخترهارو میشنید!!!
بهنوش:خاک برسرت لیاقتت راننده خونتونه…..مگر اینکه اون عاشقت بشه!
الناز در حالی که همچنان دلش رو گرفته بود و میخندید ادامه داد!!!
-فکر کن هانا با لباس عروسی دست تو دست راننده اشون بیاد تو…بعد کلفتشون بیاد براش اسفند دود کنه بگه..عروس گلم….و یه ماچ از اون خیسها از لپش بگیره..خدایی ر..ی..د ه میشه به آرایشت!!!

دانلود کتاب با فرمت PDF



چت روم فارسی بروز شده

مطالب محبوب
    تبلیغات متنی