سئو شده توسط تیم سئو سایت و هرگونه کپی برداری و استفاده ی بدون رضایت ما شرعا حرام می باشد
سئو شده توسط : تیم سئو کار سئو سایت

×× لينکدوني ××

یاران موزیکچت روم شیراز چتشیراز چتگپ شیرازاول چتکلش چتاول چتشیرازچتچت روم شیرازماه چتمهگل چتبلور چتشماچتمهر چتننه چت عسل فان چتایناز چتویناز چتگلشن چتسون چتاول چتپارسی چتکاکو چتاول چتماهور چتاواچتدخی چتمایا چتگروپ چتبرق چتریل چتمهسان چتنارنج چت محبوب چتپرمس چتدیتا چتمیو چتاچ پی طرحمیترا چتشیرازچتگلین چتجلوه چتآیکالس چتشارج چتلوکس چتدریاچتسیبک چتعاموچتیواشکی چتاوابلاگاوابلاگ چتقلم چتدیجی چت

اینازچت|چت روم آیناز چت|چت روم

بایگانی‌ها انشا | ایناز چت|ویناز چت|گلشن چت|محبوب چت|سون چت

امام حسین (ع) : بخشنده ترین مردم کسی است که در هنگام قدرت می بخشد.
لطفا یک افزونه تاریخ نصب کنید.

دانلود رمان خانه سیاه است

دسته بندی : انشا تاریخ : پنجشنبه 15 ژوئن 2017

نام رمان : خانه سیاه است
نویسنده : هدی.ب کاربر انجمن نودهشتیا
تعداد صفحات : ۱۹۰

خلاصه داستان :

در گوشه های این دنیا منزوی شده ایم … در گوشه های این کره ی کوچک پر آدم ، دریایی از نور نشانمان بدهید … این خانه سیاه است … داستان از نقطه اوج شروع میشه که یک زندگی بهم میریزه و خانه ای خاموش و سیاه میشه… به مرور و با گذشت زمان مشخص میشه که چه اتفاقی در گذشته افتاده و چه اتفاقاتی در آینده خواهد افتاد… شخصیت بی نام و نشانی سعی در روشن کردن ابهامات یه پرونده ی جنایی داره و بدون اینکه خودش بخواد خودش جزئی از این ابهامات میشه …

قسمتی از متن رمان :

دلم شدیدا یه فکر تازه می خواد…یه سری حرف رو کاغذ آوردن که دچار خط خوردگی نشن….یه سری نقطه بدخیم…یه نوستالژی پر خاطره برای نوشتن….یه چیزی باشه که فقط باشه و نشه شوتش کرد تو سطل زباله…یه چیزی باشه که نشه ازش گذشت و دورش انداخت.دلم اینجوری می خواد سراغش داری؟
اینکه بلند می شم و کنار پنجره می ایستم…اینکه سرما و سوز و کبودی هست…اینکه جمله هام تموم دستورای نگارشی رو شکسته….می خوام.می خوام….خط نخورم.می خوام درد نخورم….سرما که هست…چه بیرون چه توی چشمام…شیشه چشمام بخار نفساتو کم داره….من به همون دید تار هم قانع می شم به خدا…کبودم…مثل آسمون قبل برف.مثل هجوم افسار گسیخته ی تو…مثل همه ضربه های روی تنم.
سوز میزنه…سوز سرما…سوز قلبم…سوز تموم دردای توی جسم و روحم….سوز قلبم از داغی که روی قلبم گذاشتی…تحمل منو اینجور امتحان نکن لعنتی….کم میارم. می شکنم.بفهم….ظرفیتم سرریزه…
خسته ام….باهات کلنجار نمی رم…خیلی خسته ام.رمق برام نمونده. نه حرف بزنم نه متقاعدت کنم نه حتی منطق تو قبول می کنه…امتحان من تموم نشده.خودم تموم شدم.خودم نرسیده به آخر زندگیمو گذاشتم تو حذف اضطراری….میفهمی؟
خسته شدم رضا….برو…جوری برو که بدونم دیگه بر نمی گردی.جوری برو که دلم ولوله نکنه برای برگشتنت…فقط برو
دلم از غمت می لرزه…می دونی آخه؟ هنوزم ته مه های قلبم خوب…چه جوری بگم.دوست دارم دیگه… نخندی…. خوبه که با خودم هرچند لال و پتی رودربایستی ندارم… حرفمو می زنم به خودم.تو که نمی شنوی….اون بالایی هم….بشنوه چه فرق؟وقتی کاری نمیکنه!!!
نیا طرفم رضا….نیا لعنتی…دیگه تیکه ای نمونده که بشکنه…که خرد بشه.میای برای چی؟
دستات که تو نیمه راه مشت می شن…دلم می گیره…دلم همیشه از این بغض می گیره…از این خشمی که روی شقیقه هات بزرگ می شه و حجم می گیره دلم می گیره….دلم از خون مردگی های روی دستت هم می گیره….دلم می زنه از این زندگی….دلم می زنه برات ولی برو…تورو جون خودت برو…قسم عزیزتر از خودت ندارم.
دلم نمی خواد چشمام به این اوضاع مضحک بیوفته….چراغا همه خاموش…زانوها تو بغل….من اینور تو اون ور….سر خوردم کنار پنجره قدی خونه ی بخار گرفته…. سوز می زنه داخل…نفس من بخار می شه رو شیشه… دنیا مات می شه مثل من….قطره می شه راه می گیره تو این ماتی مثل تو….من ها میکنم سرما قطره می کنه….بازیمون گرفته. من و سرما….من و تو….من و دل… همشو هم دارم می بازم.آی ملت بیاین سر باخت من شرط ببندین….

 

دانلود کتاب با فرمت PDF

دانلود رمان داغدیدگان

دسته بندی : انشا تاریخ : پنجشنبه 15 ژوئن 2017

نام رمان : داغدیدگان
نویسنده : moon shine کاربر انجمن نودهشتیا
تعداد صفحات : ۱۵۷

خلاصه داستان :

فروغ و امیرحسین هر دو داغ دیده ان … فروغ پسر یازده ساله و همسرش رو تو یه تصادف از دست داده و امیرحسین هم مستانه ی نه ساله اش رو …
داستان از محبت مادرانه ی فروغ شروع میشه … از اینکه سنگ قبر مستانه و وحید درست در کنار هم هستن و همین هم باعث آشنایی فروغ و امیرحسین میشه …

قسمتی از متن رمان :

درسوز وسرمای اواخرآبان ماه امیرحسین با دسته گل داوودی ای که خریده بود کنار سنگ قبر مستانه اش نشست…دستی روی سنگ تمیز ونمناک کشید وعطر گل های پرپرِ رز سرخ وبوی گلاب مشامش را پرکرد
بازهم مثل تمام دوشنبه های گذشته سنگ قبر مستانه شسته شده وتمیز بودوبازهم امیرحسین دیر رسیده بود ..
زیرلب حمد خواند وبا سرانگشت رد اسم مستانه را خط کشید …
سوره ی توحید را هم شروع کرده بود که نگاهش به آب نباب سرخ وسفید گوشه ی سنگ قبر افتاد …سوره ی دوم را درحالی شروع کرد که نگاهش ناخواسته به سنگ قبر کناری واسم طلایی رنگ حسین ووحید رسید ..
وحید یازده ساله تنها دوسال از مستانه اش بزرگتر بود ودست برقضا به فاصله ی یک هفته بعد از مستانه فوت کرده بود ..
امیرحسین ناخواسته آه سنگینی کشید ویاد مستانه افتاد
حالا که شش ماه از مرگ دخترِامیرحسین میگذشت جای خالی شیرین زبانی های دخترکش بدجوری خودنمایی میکرد ..
روزهای اول که حتی دلش را نداشت به سراغش بیاید …مگر میشد؟؟ ..دختری به ان زیبایی وسلامتی براثر یه تب ساده یایک اهمال کاری زیر خاک برود .؟
پدر بود وداغ اولاد هم کمر شکن..طاقت دیدن عکسِ روی سنگِ قبر دخترش را هم نداشت.. چه برسد به اینکه بالا سر قبرش بایستد وبه جای بوسه به گونه زدن مستانه اش… فاتحه بخواند وبا سنگ قبرش حرف بزند ..
دوسه ماهی گذشت تا توانست جای خالی مستانه را تحمل کند واخر سر با کلی درد ..با کلی زجر به سر خاک دخترش امد ..
چه میشد گفت از دردی که این پدر می کشید ..مگر غم اولاد فراموش شدنی بود ؟..به خدا که نبود کمرشکن بود واستخوان سوز ..
از سر قبر مستانه بلند شد وبه سراغ وحید وحسین رفت ..وحیدی که سنگ قبر نمناکش درست مثل مستانه پراز رزِ پرپر بود
آب نبات چوبی سرخ وسفید گوشه ی قبر لمیده بود وداغ دل بستگان وحید وحسین را نشان میداد ..
ناخوادگاه به احترام کسی که مادرانه سنگ قبر مستانه اش را شسته وشاید به خاطرِ وحید یازده ساله وپدرش حسین ،زیرلب حمد وسوره خواند ونگاهش را به اب نبات چوبی دوخت ..
یک قطره اشک ازگوشه ی چشمش سرخورد وداغ دلش تازه شد..داغی که این روزها شاید کهنه شده بود ولی هنوز جگرش را می سوزاند ..

دانلود کتاب با فرمت PDF

دانلود رمان زیبای فراموش شده

دسته بندی : انشا تاریخ : پنجشنبه 15 ژوئن 2017

نام رمان : زیبای فراموش شده
نویسنده : تینکربل کاربر انجمن نودهشتیا
تعداد صفحات : ۱۳۹

خلاصه داستان :

داستان در مورد زندگی یک دختر به اسم ریما است که به دلایلی مجبور میشه برای اولین بار با خانواده ی پدریش رو به رو بشه و با اون ها زندگی کنه…
و عشق… عشق همیشه سوزان نیست… داغ نیست… آتش نیست… همیشه با غرور معاوضه نمی شود… همیشه در اولین نگاه به وجود نمی آید… همیشه اولین کسی که پا در زندگیمان می گذرد عاشق نیست! در این زندگی عشق و دوست داشتن و غرور در یک سطح هستند شاید غرور پایین تر… شاید دروغ پایین تر… شاید عشوه و ناز و ادا از همه چیز کمتر…!

قسمتی از متن رمان :

مثل یک درنای زیبا تا افق پرواز کن
نغمه ای دیگر برای فصل سرما ساز کن
زندگی تکرارِ زخمِ کهنه دیروز نیست
بالهای خسته ات را رو به فردا بازکن…
دستم را روی شیشه گذاشتم و زیر لب زمزمه کردم : میشه نرم؟ من می خوام پیش تو باشم .
بغضش بزرگ بود این را از آب دهانی که پشت سر هم قورت می داد فهمیدم .
_ نه عزیزم، باید بری . نمیشه که تک و تنها تو اون خونه بمونی .
_ چرا نمیشه؟ مگه قراره تا کی اونجا باشی؟ زود بر می گردی.
لبخند کمرنگی زد و گفت : پس تا اون موقع برو شمال بزار خیال من هم راحت باشه.
_ می ترسم مامان خیلی نگرانم .
_ نگران چی؟
_ نمی دونم، همش فکر می کنم اگه بخوان محدودم کنن چی، اگه بگن نمیشه دیگه درس بخونم، اصلا اگه قبولم نکنن باید چیکار کنم؟
_ عزیزم اونا خانواده ی بابات هستن . پدرت بد بود؟ محدودت می کرد؟ می گفت نمی شه درس بخونی؟
_ نه ، ولی…
_ اونا هم این کار رو نمی کنن. فقط به اعتقاداتشون احترام بزار ، بهشون توهین نکن ،بی احترامی نکن . هر چیزی هم راجع به من و بابات گفتن جواب نده . باشه؟
ابروانم بی اختیار گره خورد : مثلا چی بگن؟
_ هر چیزی که بگن مهم نیست تو اون خونه باید حرمت ها رو نگه داری .
_ مامان؟!! یعنی بزارم هر چی دلشون خواست ….
صدای زنی بلند شد : وقت ملاقات تموم شده.
_ برو دیگه ، امشب می ری؟
_ آره ساعت ۸

دانلود کتاب با فرمت PDF

دانلود رمان آن روزهای خوش

دسته بندی : انشا تاریخ : پنجشنبه 15 ژوئن 2017

نام رمان : آن روزهای خوش
نویسنده : شکوفه ن۳۳ کاربر انجمن نودهشتیا
تعداد صفحات : ۱۰۵

خلاصه داستان :

ونوسه دختری ِ که یک فلاش بک داره به ۷ سال قبل وقتی رشته پزشکی قبول میشه و ماجراهایی که طی این سالها برایش رخ میدهد …
اکثر ماجراهایش واقعی است و برای خودم (نویسنده) یا دوستانم رخ داده و بقیه خیالی است …

قسمتی از متن رمان :

افتاب به وسط اسمان رسیده بود… چندروزی بودکه باران می امدوامروز بعدمدتهااولین روز افتابی بود…. افتاب هم ول کن نبود ….مستقیم توی مغزسرم بود…هوای شرجی داشت خفه ام می کرد…. احساس نفس تنگی داشتم….سرم به دوران افتاده بود… قلبم می خواست ازتودهنم بیادبیرون…. داشتم دیوانه میشدم…..
هربارکه می خواستم بایستم ونفس بگیرم… انگارنیرویی من رابه جلوهل می داد… به ناکجااباد…..یک دستم رابه زیرشکمم گرفته بودم ….باصندلهایم هم نمی توانستم راحت راه بروم شایدهم می دویدم ….حالم دست خودم نبود …..دویدن که نه ….چیزی بین دویدن وراه رفتن…. نمی دانستم کجابایدبروم…. برگ درختان توی صورتم میخورد…..موهایم چسبنده شده وبه صورتم چسبیده بود……
حتی یکجامجبورشدم بایستم وهرچه صبح خورده بودم بالابیاورم…. دهانم مزه تلخی می داد…. فقط یک لیوان اب دلم می خواست….. بچه هم مدام لگدمی زد……
دست گذاشتم روی دلم وگفتم تودیگه بسه…. انگاراوهم ازدستم عصبانی بود…. یعنی همه… حتی خودم …منِ احمق ….اخربرای چی؟ می مردی توخونه می موندی؟ حالاپیاده روی نمی کردی؟ همش لجبازی باکی ….؟خودت …..ای خداچیکارکنم؟ هرچی سرم می امدازخریت خودم بود… اگه لجبازی نمی کردم…. اگه عادت می کردم سکوت کنم…. الان جایم اینجانبود…تورختخوابم بودم وخوابیده بودم….
گریه ام گرفته بود …من عاشقش بودم …دوستش داشتم ..هروقت توچشمام نگاه میکرد… قلبم به تپش می افتاد…گُرمی گرفتم… وقتی زورمی گفت… همون لحظه ازش متنفرمی شدم و هرچی دلم میخواست تودلم بهش ناسزامی گفتم …ولی بعد دلم می سوخت وتودلم به غلط کردن می افتادم….
دارم باخودم چکارمی کنم؟
نفسم به شماره افتاده بود… به یک سراشیبی رسیدم… بادست راستم محکم زیرشکمم راگرفتم وبادست چپم تنه درختان راگرفتم.وپایین امدم …..تقریبایک ساعتی می شدکه توجنگل سرگردان بودم… شایدبیشتر….بوی دود به مشامم خورد…. جلوتررفتم رسیدم به یک محوطه کوچک کم درخت که دران دوتاخانه روستایی درکنارهم قرارداشتند ….
ازدودکش یکی ارخانه هادودبیرون می امد…. یک چاه اب هم بین دوخانه بود…صدازدم کسی جواب نداد…. همانجاروی زمین نشستم ….دبگه نای رفتن نداشتم…بعدمدتی صدایی به گوشم رسید:
– اینجاچکارداری؟
برگشتم …زنی تقریبا۴۰ ساله که یک کومه بزرگ هیزم روی کمرش بود…. باتعجب نگاهم میکرد…. حتماباخود ش می گفت این زن بااین قیافه …..وسط جنگل دیگه کیه….. ازکدم خراب شده ای پیداش شده….
کومه را گذاشت زمین وجلوامد….به سختی بلندشدم…. نگاهش به شکمم افتاد.

دانلود کتاب با فرمت PDF

داستان زیبای استعفای شیطان

دسته بندی : انشا تاریخ : سه شنبه 13 ژوئن 2017

داستان زیبای استعفای شیطان


دانلود داستان زیبای : #استعفای_شیطان
🗣 به گویندگی : #سوگل
✍ به قلم : #م.صادقی

داستان بی نهایت زیبا و واقعا تاثیر گذار استعفای شیطان به قلم م.صادقی و به گویندگی سوگل

برای دسترسی به صد ها رمان ، داستان ، دکلمه و … صوتی میتونین همین الان نرم افزار رمان های صوتی رو از لینک زیر دانلود کنین و لذت ببرین از این برنامه 😊😍👇👇

جهت دانلود روی این مطلب کلیک کنید

برچسب‌ها :


, , , , , , , , , , , , ,

دکلمه ی زیبای تولدت مبارک

دسته بندی : انشا تاریخ : سه شنبه 13 ژوئن 2017

دکلمه ی زیبای تولدت مبارک


دکلمه عاشقانه به نام تولدت مبارک
گوینده:شایسته نظری
تهیه کننده :علی غلامی
تنظیم کننده : فتح الله قندی پور طهرانی

 

برای دسترسی به صد ها رمان ، داستان ، دکلمه و … صوتی میتونین همین الان نرم افزار رمان های صوتی رو از لینک زیر دانلود کنین و لذت ببرین از این برنامه 😊😍👇👇

جهت دانلود روی این مطلب کلیک کنید

برچسب‌ها :


, , , , , , , , , , ,

دانلود رمان ملودی سکوت

دسته بندی : انشا تاریخ : سه شنبه 13 ژوئن 2017

دانلود رمان ملودی سکوت

 دانلود رمان ملودی سکوت

دانلود رمان ملودی سکوت

نام رمان : ملودی سکوت

نویسنده : lady-mona  (مونا.س)

خلاصه

قسمتی از داستان:

_باش ،باش،غلط کردم .دیگه نمیرم .ولم کن دیگـه
_ببند دهنتو شدی شبیه دخترای خیابونی!!
_بهنام من که گفتم دیگه نمیرم .ول کن دستمو غلط کردم.فردا مدرسه دارم..باید درس بخونم.دوباره شروع نکن جون مادرت
_مدرسه بخوره تو فرق سرت .دیگه نمیخواد بری مدرسه
_بهنام ولم کن ..درس دارم
_همش تقصیر اون دوست نفهم تر از خودته .اخه ملودی یه نگاه به خودت بنداز تورو چه پارتی؟!
_باش تو راست میگی فقط ولم کن .توروخدا دوباره منو ننداز تو اتاق به خدا سرده..
_خفه شو .بار اولت نیست
_خب چرا زور میگی ! مگه پارتی چـشه ؟ یه جشنه که فقط چند تا از رفقا دور هم جمع میشن..
ابروهاش از خشم خمیده شده بود.لبخند زدمو ابروهامو انداختم بالا وصورتمو شبیه موش کردم وگفتم:
_قبول دیه؟
بـه چشـمهایش خیره شدم….. یک دفعه حالت صورتش تغییر کردو دستمو محکم تر از قبل دربین دست های نیرومندش فشردوگفت:
_نخیر .تو اینجوری ادم نمیشی..
_عهعهعه ،بابا اذیت نکن دیگه .
_هیس
با قدرت به سمت اتاق هلم داد و درو بست…
با حرص دندون هامو روی هم ساییدم…لعنت به تو سارا…من گفتم بهنام گیر میده…

قسمت دانلود

 

تعداد صفحات کتاب : ۱۰۳۱صفحه پرنیان،۴۱۰صفحه پی دی اف

منبع تايپ رمان : http://www.forum.98ia.com/t1124644.html

دانلود رمان قتل کیارش

دسته بندی : انشا تاریخ : سه شنبه 13 ژوئن 2017

نام رمان : قتل کیارش
نویسنده : مژگان زارع کاربر انجمن نودهشتیا
تعداد صفحات : ۹۹۳

خلاصه داستان :

کیارش دولتشاه، در یک میهمانی خانوادگی به قتل می رسد. تمام مدارک نشان می دهند قاتل، دختر نگهبان خانه است اما واقعیت چیز دیگریست…
با تشکر از مژگان زارع عزیز بابت نوشتن این رمان زیبا .

قسمتی از متن رمان :

آرزوها و خواسته های من خیلی هم بزرگ نیستند. راستش شاید هم بزرگ باشند، یعنی ملیحه می گوید همین هایی که تو می خواهی، خیلی ها حتی توی خواب هم جرات ندارند بهش فکر کنند و من فکر می کنم راست می گوید. ترنم می گوید آدم خودش است که خواسته ها و آرزوهایش را بزرگ و کوچک می کند. او هم راست می گوید. مثلاً این که من آرزو دارم یک خانه نقلی خوشگل برای خودمان داشته باشیم و بابا هم یک پراید داشته باشد با اوضاعی که من تا حالا باهاش زندگی کرده ام خیلی بزرگ نیست. ولی اگر وضع زندگی ام را بی خیال بشوم، یعنی جایی که توش زندگی می کنم و آدم هایی که کنارشان زندگی می کنم را بی خیال بشوم و فقط خودم و بابا محمدعلی و مامان اعظم را ببینم آن وقت خیلی زیادی بزرگ به نظر می رسند. آن قدر که حتی توی خواب هم جرات نکنم بهش فکر کنم. تازه از این ها بزرگ تر هم هستند. یکیش همین که فکر کنم یکی مثل کیارش از من زیادی خوشش بیاید یا نه اصلاً عاشقم بشود.
سرم را تکان دادم تا این فکرهای مسخره که همیشه همراهم هستند و هیچ راهی هم برای خلاص شدن ازشان ندارم را پاک کنم. نگاهی به آسمان آبی و صاف انداختم و با جزوه تند تند خودم را باد زدم. حالا این آرزوها مهم نبودند، مهم میهمانی آخر هفته است که نمی دانم بروم یا نروم. ناهیدجون لطف کرده البته به نظر خودش و من را هم قابل دانسته بنشینم توی میهمانی و من کلی هیجان دارم چون دو سالی می شود که اجازه ندارم توی میهمانی هایشان باشم. نگاهی به ساعتم انداختم و سعی کردم توی سراشیبی کوچه تند راه بروم. نه آن قدر تند که نتوانم توی سرازیری تعادلم را نگه دارم نه آن قدر یواش که به کلاس دکتر طهماسبی نرسم. امروز راحت می شدم، یعنی حداقل یک هفته راحت بودم تا بعد دوباره بیفتم به خرخوانی برای امتحان های پایان ترم.
بوق مورانویی که از رو به رو با سرعت جلو می آمد مجبورم کرد بکشم کنار و زیرلبی فحشی هم به راننده ی وحشی اش بپرانم. قلبم مثل همه ی این وقت ها به گاپ گاپ افتاده. با دست هایی که بیشتر به خاطر عصبانیت به لرزش افتاده اند. جزوه را همان طور لوله شده چپاندم توی کوله پشتی ام و با انگشت چشمِ بچه های ترسان ولی هنوز خوشگلِ آویزان به زیپ کیفم را ناز کردم: می دونم خیلی وخشی بود. وخشی گری هم جزو کلاسشون حساب می شه آخه
– کلاسِ کی اون وقت؟
چشم هایم از روی عروسک ها سر خوردند روی جفت کفش های چرم جلوی رویم و قوس برداشتند روی پاهای کشیده و بالا آمدند تا برسند به کراوات سورمه ای رنگ بته جقه که به نظرم اصلاً به صاحبش نمی آمد و بعد توی چشم هایی که نگاه کردن مستقیم توش را هیچ وقت یاد نمی گرفتم و تازه فرار کردن ازش را این روزها بیشتر دوست داشتم: سلام آقای دولتشاه
منتظر جواب سلام نبودم،آن هم از آدمی که وسط کوچه داشت من را به خاطر توهین به بالا و پایین خانواده اش سین جیم می کرد.
– داشتی می رفتی مهد؟

 

دانلود کتاب با فرمت PDF



چت روم فارسی بروز شده

مطالب محبوب
تبلیغات متنی